اس ام اس و خنده

اس ام اس و خنده

جدیدترین اس ام اس ها ، بهترین وبلاگ اس ام اس و جوک با آپدیت روزانه
اس ام اس و خنده

اس ام اس و خنده

جدیدترین اس ام اس ها ، بهترین وبلاگ اس ام اس و جوک با آپدیت روزانه

برنامه ریزی مسافرت

ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﻌﺪ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻪ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻣﯿﺮﺳﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻥ
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﻌﺪ 4 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺤﺚ ﺗﻔﺮﯾﺤﺸﻮﻥ ﻟﻐﻮ ﻣﯿﺸﻪ !!..

.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
ﭼﻮﻥ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺑﻪ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﮔﻔﺖ : چقدر چاق شدی عزیزم!!


یه لحظه تصور کن

ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﯾﺪﯼ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺩ؟؟
ﺧﺐ ﺑﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ
ﻧﻔﺮ ﺑﻌﺪﯼ ﻟﻄﻔﺄ

طولانی شدن صحبت خانمها

علت طولانی بودن صحبت خانم ها


حنانه رو میشناسی خواهر فاطمه دختر خاله نوری که میشه زن پدر شوهر مریم دختر نسرین خواهر محمد پسر اشرف همسایه سپیده دختر منیره !!

نه نمیشناسمس

ای بابا حنانه که دیدیمش تو عروسی ندا دختر محمد که باباش میشه دایی منیره و خواهرش پسر عمشونو گرفته مادربزرگش و مادربزرگ سارا دختر کلثوم میشن دختر خاله

اهاااا چش شده ؟؟

لاغر شده

جبران خلیل جبران

از مترسکی سوال کردم، آیا از 
ماندن در مزرعه بیزار نشده ای.؟
پاسخم داد و گفت ..در ترساندن. و آزار دیگران لذتی بیاد ماندنی است.پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم ...راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.
گفت..تو اشتباه می کنی، زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد، مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد.!!!!!

جبران خلیل جبران

شبکه نسیم

شبکه نسیم داشت سیرک نشون میداد یارو یه حلقه دستش بود گاوا به نوبت از تو حلقه میپریدن!

مامانم با حسرت یه آهی کشید و گفت: نیگا اینا گاو رو تربیت کردن ما تو تربیت تو موندیم!!

کشتن گربه دم حجله

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﺸﺘﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﻡ ﺣﺠﻠﻪ
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﺎﻡ ﻗﺪﯾﻢ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺗﻨﺪﺧﻮ ﻭ ﺑﺪ ﺍﺧﻼﻕ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﺞ ﮐﺲ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﭘﺲ ﺍﺯ
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ
ﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻧﻈﺮ ﻫﻤﻪ، ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﺍ ﺭﺍﻡ ﮐﻨﺪ . ﺧﻼﺻﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ
ﻋﺮﻭﺳﯽ، ﻋﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺠﻠﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺯ
ﺯﻓﺎﻑ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﭘﺴﺮﮎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﺸﻨﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﮔﺮﺑﻪ ﺍﯼ
ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ. ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ "ﺍﯼ ﮔﺮﺑﻪ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﻭﺭ ". ﮔﺮﺑﻪ
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻏﻼﻑ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺳﺮ
ﺍﺯ ﺗﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ
ﮔﻮﯾﺪ ﺑﺮﻭ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﺭ