X
تبلیغات
رایتل

اس ام اس و خنده

جدیدترین اس ام اس ها ، بهترین وبلاگ اس ام اس و جوک با آپدیت روزانه

مطلبی جالب از افلاطون

از افلاطون پرسیدند:
شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس
برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد و بعد طوری که گویی
هرگز زندگی نکرده می میرد!
آنچنان زمان خود را صرف آماده شدن برای زندگی می کند که برای زندگی کردن وقت پیدا نمی کند.
آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتن امروز خود نیست
،در حالی که زندگی گذشته یا آینده نیست بلکه تجربه ما از زمان حال است.

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 06:42 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

معجزه کلام در عشق

ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻨﺸﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ
ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺳﯿﮑﻠﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺍﺯ ﻣﻮﺗﻮﺭﺵ ﺑﺮﺍﻯ ﺣﻤﻞ ﻭ ﻧﻘﻞ ﮐﺎﻻ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻰﮐﺮﺩﺑﺮﺍﻯ
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻮﺗﻮﺭﺳﯿﮑﻠﺖ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ . ﺯﻥ ﺑﺎ
ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺎﭼﮕﯽ ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯽ
ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺷﻮﻫﺮﺵ
ﮔﻔﺖ ...:
ﻣﺮﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻦ. ﺯﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺣﺮﻑ
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺷﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺳﺮﺥ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﻤﺮ
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﺷﮏ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺧﯿﺲ ﻧﻤﻮﺩ . ﺑﻪ
ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ؟ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ
ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ . ﺯﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺩﯾﮕﺮ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪﻡ . ﺳﺮﻡ
ﺩﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ . ﺷﻮﻫﺮ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭﻟﻰ ﻫﺮﮔﺰ
ﻣﺘﻮجه نشد ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﻯ ﺳﺎﺩﻩ ﻯ " ﻣﺮﺍ ﺑﻐﻞ
ﮐﻦ " ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺴﯿﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ، ﺳﺮﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

تاریخ ارسال: چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 12:11 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان خنده زناشویی

دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : 
دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟

دومی : 
مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟

اولی : 
خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

حالا گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : 
دیروزت چه طوری گذشت ؟

شوهر دومی : 
عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟

شوهر اولی : 
رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم

تاریخ ارسال: شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:32 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

مسابقات همراه اول و ایرانسل


داستان زیر ایده ی اولیه مسابقات پیامکی همراه اول و ایرانسل می باشد.

جٓک ﺍﺯ ﻳﮏ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺩﺭ ﺗﮑﺰﺍﺱ ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ 100 ﺩﻻﺭ خرید و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺳﺮﺍﻍ جک ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: « ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﺟﻮﻭﻥ, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»
ﺟﻚ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. »
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ . ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «مگر ﻤیشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣیشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺟﻚ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ و اعلام کردم فقط با پرداخت 2$ در قرعه کشی شرکت کنید و به قید قرعه صاحب یک الاغ شوید . به 500 نفر 500ﺑﻠﻴﺖ 2 ﺩﻻﺭﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ ﻭ 998 ﺩﻻﺭ ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ.»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ2$ ﺩﻻﺭﺵ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.

و این شد که همراه اول و ایرانسل جریان پیامک های شرکت در مسابقات و ... راه انداخت

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 12:40 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 1 نظر

داستان خنده دار 93


+ آقای راننده . دو نفر مسافر خالی داری. منم دیرمه. نمیای بریم؟- اگه اون دو نفر خالی رو شما حساب میکنی تا بیام+ خب باشه . چقدر میشه تا 3 تا چهار راه بعدی؟- نفری 1000 تومن.+ ) اوه سه تا 1000 تومن ینی من بدم؟( خب باشه. بیا بالا ) تو دلم: دهنت صافه دیوث، از موقعیت من سوء استفاده میکنی؟ (چهار راه اول+آقا میشه وایسی؟؟- چرا؟ مگه نگفتین چهار راه سوم پیاده میشین؟+ خودم چرا، ولی این دو نفر که میخوام حسابشون کنم همینجا پیاده میشن- ینی چی آقا؟+ ینی اینکه مگه نگفتی دو نفرا من حساب کنم؟ خب این دو نفر اینجا پیاده میشن. من حسابشون میکنم. دوتا 250 تومن میشه 500 تومن. بفرما. من خودم چهار راه سوم پیاده میشم اینم 1000 تومنم. حله ؟- :O: O

تاریخ ارسال: جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:17 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان غمگینانه


معلم عصبی دفتر را روی میز کوبیدزد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ))چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ((دخترک چانه لرزانش را جمع کرد…بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم …اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

تاریخ ارسال: جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:39 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر

داستان خنده دار جدید

ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺗﻮﯼ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥﺭﻓﺘﻦ ﺑﻬﺸﺖ!ﺩﻡِ ﺩﺭِ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ:ﺷﻤﺎ ﺁﺯﺍﺩﯾﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﺪ ، ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﻨﻪﮐﻪ : ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻫﺎ ﭘﺎ ﻧﺬﺍﺭﯾﻦ!ﺯﻧﻬﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ.ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺩﮎ ﺑﻮﺩ!ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺯﻥ ﭘﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﻟﻪ ﺷﺪﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺗﻮ 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:55 ق.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 1 نظر

داستان جالب عشق پسر به پدر

مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کند؟» مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود: «دوستت دارم بابایی»

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 02:57 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 15 )
   1      2   >>
صفحات